شدم آینه عشقت، بیا خود را تماشا کن بیا و خیره شو در من، مرا یک لحظه زیبا کن بیا تکثیر شو در من، به تعداد نفس هایم بیا و با خیال خود، مرا دلتنگ فردا کن خدایا مهربان بودی، از این پس مهربانتر باش به کف یک قطره دل دارم، به لطف خویش دریا کن دلم میگیرد از دنیای بی خورشید، آه ای دوست محبت کن کمی از گوشه این پرده را وا کن مرا بر دفتر هستی، به خط آسمان بنویس زمین در فهم خود گیرست، مرا تنها تو معنا کن تمام چوب خطها را، بزن پای همان ابلیس برای بنده ای چون من، حساب تازه ای وا کن ندارد خاک غربت گنج، به جز شش دانگ درد و رنج ازین شاخه به آن شاخه، به غفلت میپری ای دل برو گمگشته خود را، درون خویش پیدا کن